تبليغاتX
!!! می خواهم زنده بمانم

!!! می خواهم زنده بمانم

مشاوره دانشجویی !

آموزش امداد های غیبی :

هشدار!مطالعه پاراگراف های زیر برای افراد زیر ترم چهارم توصیه نمی شود.

مقدمه :

از زمان ایجاد دانشگاه و دانشجو همواره بحث امتحان و موفقیت دانشجویان در آن مطرح بوده و در این راه رسانه ها وظیفه خطیری داشته و دارند که به هیچ عنوان نباید آن را نادیده گیرند.از این رو بر آن شدیم تا دین رسانه اي خود را به شما عزيزان ادا كنيم

خوب در ابتدا به معرفی انواع دانشجویان می پردازیم .

دانشجوی زرنگ و خیلی زرنگ :این دانشجویان به طور کلی در طول ترم همه جزوات و کتاب ها را سکته ناقص داده اند.شب امتحان تا 70 دور نزنند روحشان در عذاب مي باشد.صبح با اندوهگین ترین چهره خود سر جلسه حاضر می شوند.امتحان که شروع می شود سرشان پایین می رود و سرعت دستشان بالا .در طول امتحان اگر پشت سرشان نشسته باشید و اندکی کمک فقط در حد قبول شدن و نه بیشتر از آنها بخواهید می گویند به خدا خودم هیچی ننوشتم.بذار آخر جلسه که نوشتم.سپس شما در کمال حیرت متوجه می شوید وی اولین نفر با دستپاچگی تمام برگه را تحویل می دهد.آخر بخل تا چه حد ؟من که رقیبت نبودم فقط می خواستم قبول شوم

دانشجویان متوسط : در طول ترم فقط جزوه را می نوشتند و از این که روز به روز قطور تر میشه اندوهگین بودند

و دانشجوی تمبل! :گناه نکرده که تمبل شده ؟چکار کند ؟آیا او حق حیات ندارد ؟

هدف ما در این مقاله ایجاد حلقه وصلی مفقوده است که سالهاست بین مورد اول و مورد سوم جاي خالي آن احساس مي شود .

خوب حال به معرفی و شرح انواع روش ها می پردازیم.

توجه کنید برای اینکه این متن به دست شما برسد تعدادی از دانشجویان فداکار درس و آینده خود را بر باد داده اند!

روش های غیر عامل : به طور کلی به روش های قبل از امتحان همانند پاچه خواری و لوس شدن و . . . گفته می شود 

روش تلسکوپ هابل:نوع آرایش : انفرادی :در هر امتحانی قابل استفاده می باشد.روش اجرا:به دید زدن اطراف اطلاق می گردد.

روش تکاور زخمی : نیروها : 2 نفر تک آور و یک نفر دیده بان .مورد استفاده: در امتحانات غیر محاسباتی استفاده می گردد.روش اجرا : فقط یک نفر درس را به طور کامل می خواند و بقیه از او مستفیض می شوند.

روش گراهام بل :به طور خلاصه استفاده از تلفن همراه در امتحان اما به دلیل آشنایی کمی که معمولا نیروهای این کاره با IT دارند تلفات بسیار بالایی دارد.

روش سنگ پای قزوین :به روش پنچاه پنچاه نیز شهرت دارد.صبر می کنید تا یکی از مسئولین و ناظرین آموزش به سمت شما بیاید سپس با کمال خونسردی و جلوی چشم وی چهارچشمی برگه ی بغل دستی را دید می زنید حال یا ناظر از فرط تعجب فکر می کند چشمهایش اشتباه می بیند و شما به کارتان ادامه می دهید یا شما دیفیوز می شوید!

روش لوبیا چشم بلبلی ! : نوع پیاده سازی به صورت انفرادی.روش اجرا :عصاره ای از مطالب درسی را روی یک برگه آچار پیاده کرده سپس با فناوری تخمیر برگه های آچار به حد لوبیا چشم بلبلی که در اختیار و انحصار نگارنده می باشد آن را کوچک کرده و سر جلسه استفاده می نمایید.موفقیت آن بالاست اما توجه داشته باشید اگر در این روش گیر بیوفتید، به انتهای لیست فداییان دانشجویی اضافه خواهید شد.

روش عقرب سیاه : این روش فقط در سوله ورزشی و آمفی قابل پیاده سازی میباشد وبه خاطر آرایش فوق العاده مخوف آن به این نام شهره یافته است.کاربری آن حداقل 10 نفره و پیاده سازی به صورت شبکه ای می باشد.روش اجرا به این صورت است که خواندن کل درس بین افراد مختلف تقسیم شده و با توجه به شبکه ی خاصی که سر جلسه تشکیل داده اید هر نفر تکه های مفقوده خویش را از بقیه شبکه دانلود می کند.

روش نوران وبرز (که به روش گرگ در لباس گوسفند نیز معروف می باشد)این روش و نامش برگرفته از دو تن از فداکاران و بنیان گذاران امدادهای غیبی دانشجویی می باشد!متاسفانه به دلیل انتشار ویروس استاکس نت در حال تعمیر می باشد

روش آخرین سامورایی ! :

پیچیده ترین تحرک هماهنگ یک گروه موجودات از نسل بشر در طول تاریخ و بر روی کره خاکی !سی آی ای طرح حمله به برج های دوقلو را از این هشت پا پیاده سازی کرده است.مخترع هنوز شناسایی نشده است.اگر در ویکی پدیا سرچ کنید نتایج این جستجو شما را متحیر خواهد کرد.یکی از نیروهای نفوذی دفتر این نشریه در القاعده به نام اسامه بن شیش لول بند  خبر آورده که شالوده عملیات های آنها الگو برداری از این روش بوده و احتمالا بین مخترع این روش و روش نوران - وبرز ارتباطی وجود دارد.متاسفانه هنوز مخترع آن در رامین دانشجو می باشد و نمی توان اطلاعات زیادی را از آن فاش کرد اما به طور کلی اگر طالب این طاووس هستید مراحل زیر را دنبال کرده و اگر نیستید به پارگراف بعدی پرش کنید و وقت اینکاره ها را نگیرید.

یک شب سرد و مه آلود را انتخاب می کنید

اگر دختر هستید جوراب خودتان را بر سرتان می کشید و اگر پسر هستید به هیچ عنوان اینکار را انجام نمی دهید زیرا سلامت شما را تضمین نمی کنیم بلکه واکس اطاق بغلی را کش رفته و بر سر و صورت خود می مالید.سپس خود را به صندوق اعتدال رسانده و در برگه ای می نویسید الو الو من جوجو ام (به عنوان رمز)و آنرا در صندوق می اندازید .حال چشمان خود را بسته و تا 30 می شمارید .از دورادور مه ، یک گربه ی تپل مپل ظاهر می شود نگران نمی شوید چراکه او از نیروهای ماست .وی را تعقیب کرده تا به یکی از سطل های زباله دانشگاه می رسید در آنجا یک تلفن همراه هست که در همان لحظه زنگ می خورد.جواب می دهید.به شما گفته می شود سه قدم براست وده قدم به جلو بروید که به یک لیوان سبز رنگ برخورد می کنید.محتویات آنرا نوشیده(باید مطمئن شویم که از نیروهای حراست نیستید) و جزئیات بقیه مسیر را طریق تلفن همراه دریافت می کنید.اگر نیروهای حراست در تعقیبتان نباشند در آخرین تماس محل ملاقات به شما گفته می شود و روش را فرا می گیرید!

روش های دخترانه : متاسفانه اینجانب در این مورد تجربه ای نداشته لذا روشی در دسترس نیست و می دونم که 100 البته دختران گرامی اینکاره نیستند و همه سخت کوش هستند اما فقط و فقط و فقط! جهت خالی نبودن عریضه نکاتی رو عرض می کنم پس با توجه به توضیحات بالا در نظر داشته باشید این روش ها را خود شما باید ابداع کنید بنابراین من نکات زیر را به طور کلی بیان می کنم دیگر بقیه اش با شماست :

1- حتما حتما قبل از انجام هر اقدامی به لیست سیاه و دارندگان آن(البته اگر حاضر شوند اطلاعاتشان را در اختیارتان بگذارند!*)مراجعه کنید.

2- حتما مهارت خود را در زمینه رایانه و ادوات رایانه ای و مقنعه و روسری و چادر بالا ببرید چون اکثر روش های دخترانه براین اساسند.

3- *:از آنجایی که بین خانم ها اصولا حس تعاون!!! به دلیل یک روحیه خاصشان! کمی ضعیف تر می باشد

در نتیجه کلیه روش های گروهی از بین رفته پس روش های پسرانه 1 و2 و3 و5 کلا از رده خارج و بهتر هست به آنها و الگوبرداری از آنها حتی فکر هم نکنید.

GAME OVER !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت   توسط احسان  | 

ویکی یونی !

دانشگاه :

دارای حداقل 93 درصد از ذخایر شناخته شده نسبت های فامیلی در جهان . محل تبدیل شدن لفظ معلم به استاد.در کتب فاخر ادبیات از آن به عنوان میعادگاه لیلی و مجنون نیز نام برده شده است. در خوش بینانه ترین حالت محل درس خواندن.

دانشجوی ترم یکی :

دانشجویی که وقتی راه می رود شبیه ترم یکی ها راه می رود.

دانشجوی ترم بالایی :

حضور او به طور متوسط 1 روز در هفته می باشد.دارای حداقل 7 غیبت موجه در هر درس با دلایلی همچون ، ترافیک ، مریضی ، مسایل خانوادگی ، ازدواج ، پیچیدگی صور فلکی و ماه گرفتگی . کیف به همراه ندارد.همیشه با تاخیر وارد کلاس می شود و هیچگاه در کلاس ، در ردیف پشت سر او دانشجویی دیده نمی شود.

عشق دانشجویی :

معمولا در ترم یک و حداکثر اوایل ترم دوم توسط یک نگاه پدید می آید.مجنون در اولین گام از فرط عشقش خود کشی کرده سپس به فکر خواستگاری می افتد. پس از ترم سه ، همین مجنون که چشمو گوشش بیشتر باز شده لیلی های بهتری را می بیند و دوباره عاشق می شود و در راستای این سیر مجنون هر دفعه لیلی آپ تو دیت تری را اختیار می کند و این سیکل ادامه می یابد

 دانشجوی پسر :

موجودی دوپا و بسیار کمیاب. دانشمندان بر این باورند که نسل آنها در دانشگاهی در نزدیکی رودخانه کارون در خاورمیانه در حال انقراض می باشد.یونیسف در تازه ترین گزارش خود آورده است متاسفانه انقراض این گونه نادر در برخی از رشته های دانشگاهی دیده شده است. دوست داران محیط زیست این نهاد بین المللی در تلاشند تا با رایزنی های لازم برخی رشته های دانشگاهی را به عنوان زیستگاه این موجود کمیاب ، منطقه حفاظت شده اعلام کنند.

دانشجوی درسخوان :

موجودی دو پا و احتمالا مونث.در سنگواره هایی که اخیرا از شمال سیبری بدست آمده مشخص شده که آخرین نسل مذکر آنها متعلق به زمان ماموت ها می باشد.نسل مونث آنها قادرند تا 6 رنگ همزمان را در پیاده سازی جزوه با سرعتی باور نکردنی استفاده نمایند.همیشه قبل از امتحان می گویند "هیچی نخوانده ام صفر می گیرم" و پس از امتحان چهره ای اندوهگین و آب زیر کاه دارند.در رفاقت تا جایی با شما هستند که پشت سرشان در امتحان ننشسته اید.یکای سرعت درس خواندن آنها در SI خر دور بر دقیقه به ثبت رسیده است.

حذف و اضافه :

مثل آب خوردن می باشد. اخیرا از دست نوشته های شخصی  یک دانشجوی 16 ترمه که نخواست نامش فاش شود رابطه ی زیر به دست آمده است

A+B=C

A : وضعیت روحی مسئول آموزش

B : وضعیت جسمی شما و ظاهری شما

C : تعداد واحد اخذ شده

حال اگر از معادله فوق مشتق بگیریم داریم :

شیتیل + شستشوی ماشین + 5 دور کول سواری = +20 واحد

شیتیل + ابراز ارادت + تیپ و قیافه خوب  = 20 واحد

ابراز ارادت خیلی صمیمانه + تیپ و قیافه خوب = 16 واحد

ابراز ارادت = سیستم خراب است

سلام و احوال پرسی  = کار من نیست

دست خالی = تعطیل است فردا بیایید 

جزوه :

وسیله ای که از آن می توان به عنوان پدر علم ارتباطات نوین نام برد .اگر زودتر پدید می آمد مجنون ناکام از دنیا نمی رفت. برای سه ردیف آخر کلاس دارای معنی خاصی نمی باشد.

خسته نباشید :

عبارتی دلچسب و گوارا که معمولا از انتهای کلاس به صورت زیر زبانی صادر می گردد . دارای چاشنی انفجاری بسیار حساسی می باشد که اگر درست استفاده نشود منجر به حذف درس می گردد به همین دلیل معمولا افراد زبده و تکاور کلاس آن را بر زبان جاری می کنند.

هشدار! در موارد زیر استفاده نگردد:

هنگامی که استاد با منزلشان دعوایش شده باشد.

هنگامی که در ردیفی غیر از 2 ردیف آخر نشسته اید.

هنگامی که استاد مربوطه در لیست سیاه * علامت خورده باشد.

* لیستی فوق محرمانه که در اختیار برخی از ترم بالایی های همان رشته قرار دارد و حاوی اطلاعات بسیار با ارزشی همچون شماره تلفن اساتید ، رگ خواب آنها و . . . می باشد.لو رفتن اسم دارندگان این لیست می تواند زندگی جان بر کفان سرویس اطلاعاتی دانشجویی SIA ! را به خطر اندازد.

حراست : فضایی وسیع و زیبا.مکانی که در غزل های سعدی و حافظ از آن بسیار نامبرده شده است.دارای گل ، بلبل ، سنجاقک ، دشت ، دمن ، خورشید خانوم ورنگین کمان. همانطور که سعدی به آن اشاره کرده همانند جام می دارای هفت طبق می باشد که شما فقط یکی از آن را از بیرون می بینید

مدیریت :

دارای حداقل سه ردیف گیت ایکس ری و مدرنترین تجهیزات ضد تروریستی (دانشجویی).بردن وسایل زیر به آنجا ممنوع می باشد :

1-     دانشجو

2-     نوشته ، دل نوشته ، کاغذ ، نامه و کلیه ی مواد سلولزی از جمله دستمال کاغذی (احتمال نوشتن عریضه بر روی آن وجود دارد )پوست پفک و ویفر (بلاخره آدمیزاده و شیطون.شاید روش تقلب بشه!)

3-     هر گونه ادواتی که نشان دهد شما دانشجویید (دست – پا – چشم – دهان و . . .)

K4  :

ماده ای ضد انفجاری و چندین برابر قوی تر از C4 .بیشتر در غذاهای مایع می باشد و طی فرایندی خاص می توان آن را از غذاهای دانشجویی استحصال کرد.در ظرف های مخصوص حمل و دز پایین آن می تواند  به راحتی یک خروس را از پای درآورد.البرادعی و دارودسته اش به دنبال ایزوتوپی از این ماده می گشتند

دوخوکاست :

واقعه تضییع حقوق دختران دانشجو و بیرون راندن آنها از خوابگاه ها توسط ارتش نازیها در جنگ جهانی دوم .نشان ویژه این واقعه به همراه یک لوح یادبود قرار است در نزدیکی یکی از خوابگاه های دانشجویی نصب گردد. از منابع معتبر به گوش می رسد از آنجایی که برخی از مسئولین متعهد از آن واقعه سخت متاثر هستند بر آن شده اند تا به خون خواهی همه دختران دانشجوی بی خوابگاه در گیراگیر آن جنگ خانمانسوز ، خوابگاه های پسران را به عنوان تسکین دهنده قسمتی از آلام به آنان تقدیم نمایند.لازم به ذکر است که از آن پس هرگونه تحقیق ، سخنرانی ، نویسندگی ، فکر و حتی خیال در هنگام خواب در مورد آن واقعه ممنوع و متخلفین تحت پیگرد واحد های حراست قرار خواهند گرفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت   توسط احسان  | 

اخراجی نامه

یه روز یکی بود هیچکی نبود روزگاری

پسرکی جوان و جویای نامی اندرین شهر همی روزگار می گذراندندی.وی نیز که همسان همقطاران دگرش خود را از پی کنکور آماده می کردندی برنامه درسخواندنی داشتندی همی به شرح زیر :

 

شنبه :  همانا چگونه از بر رمپ ، تک تیرانداز دشمن را هدشات کنندی ؟

یکشنبه : آموزش لایی دادن دروازه بان حریف همی همراه  با خلوص نیت

دوشنبه : آموزش جنگ های نامنظم خیابانی و ادبیات بیرون از گیم نت

سه شنبه : بیکاری

چهارشنبه :تمرین جهت شلیک دمپایی جهت انهدام تلی از عکس

پنج شنبه : تمرین متر کردن خیابان ها

جمعه : خصوصی بودندی 

 

اینجانب از همان اوایل درس خوان و زرنگ بودم تا جایی که همقطارانم در مکتب خانه ، نام و رسم " تکاور" بر من نهاده و در بازی اجانب مرا بر دیرک دروازه همی نهادندی

سرتان را درد نیاورم و اینگونه بود که با تحمل مشقت های فراوان همی پای به عرصه شکوفه های باغ علم نهادیم و به راه افتادیم

اولش یک چیزی بود به نام چهارشیر.واندر آن اتوبوس هایی گماشته.آن اول ها (منظورم همان دوصد ، سه صد بار اول)گر همی ز زیر دست و پای زنده می ماندیم همی سوار بر اتوبوس عشق می گشتیم و در این  راه بسی دشوار هی بالا و پایین می شده و از مناظر زیبایی همچون عشوه ی گاوهای نی قلیان و عطر روح انگیز ____ شان حظ می بردیم .

هنگامی که به دانشگاه رسیدیم

همی گزمه ها به سمتمان شمشیر به دست و دگران نیز موبایل هایشان دست به دست .ما نیز که پسرکی ساده  و جویای نام و از این قرطی بازی ها نداشته و وارد میشدیم.اندر آن لحظه ی ورود همی چشمهای مبارکمان به تمثال هایی غریب افتاد و همی احساس کرده به اندرونی شبکه فشن تی وی روی آورده ایم . لذا طبق رهنمودهای پدر و مادری عمل نموده و چشم خود را درویش نمودیم (لیک چه سود . هر ترم بدتر گشت!)

در محیط دانشگاه نیز هی چرخ بیخود خوردندی لیک علمی نیافتندی.عده ای شاخه های این گل های بخت برگشته را بریده و عده ای دگر همانها را به همانجا پیوند زده .جماعتی موسوم به جماعت بیل و کلنگ به مکانی یورش برده و خاک را کنده و جماعت دیگری با ماشین های غول پیکرنشان همانجا را پر می کردندی.

من نمی دانم این جماعت برای چه وقتشان را عبث به خرج می دادندی.تا ظهر به همین منوال گذشت.

نزدیکی های ظهر جهت انجام قیلوله ای اندک در پس یافتن پناهگاهی کوچک نمودیم اما هر چه گشتیم چنین چیزی را جهت موجودات ذکور نیافته لذا به ناچار اندر نمازخانه سکنی گزیدیم.در آنجا بود که مشاهده نمودیم همی جوانک جاهلی در آن محل عبادت ، مطربی می کند .که ما نیز خونمان به جوش آمده ، با او درگیر گشتندی و او را کتک زدندی و وی را بافاندندی و او نیز از خجالت ما در آمدندی و ما را به کافتی همانا عظیم دچار گشتندی.

پس از این کش و قوس بدین سان که قوایمان تحلیل رفته بود برای پر کردن شکممان رهسپار مطبخ گشتیم اما به سبب نوازش هایی که بر چشممان فرود آمده بود مسیر را درست ندیده و از در پشتی وارد گشتیم که همانا صدایی برایمان جلب توجه کردندی.دقیق تر که گوش فرا دادیم متوجه شدیم گزمه های مطبخ در اطاقی که به هیچ جایی مشرف نیست گربه های بخت برگشته را ردیف کرده و با بیرحمانه ترین رسومات صهیونیستی در پی آنند که آنها را مغر بیاورند.بنده با همین گوشهایم دیدم ! که مشکی همی عظیم از آب را در دهان آن زبان بسته خورانده و از وی جای دگر همقطارانش را طلب می کنند .دیدیم که آن یکی به دیگری می گفت : اگر مغر نیاید با این همه چمنی که چیده ایم هم نخواهیم توانست قورمه سبزی این هفته را بار بیاوریم.

در پی دیدار این همه خشانت که با روح لطیفمان همخوانی نداشت در پی آن شده که به دایره ریاست الملک کبیر رفته و شکایت این جماعت دون مایه را به آن حضرت همایونی عرضه داریم.در این راه رهسپار ساختمان هایی بسی بسیار گشتیم که آنچه را از پس چشمانمان گذشته با شما در میان می گذاریم :

 

 

 

 

 

در آخر فقط دری گشوده را یافتیم که اندرآن مردی زحمت کش از تبار آبدار خانه می زیست.به وی گفتیم هر کدام از این جماعت همایونی گر بر سر کار خود برگشت از طرف ما به وی بگویید : آیا شما به روح اعتقاد داشتندی ؟!

 این بود که به فکر افتادیم از این سیه چال غریب خارج گشته و به زندگی رعیتی خودمان بر گردیم لیک هرچه به این در و آندر کوفتیم نتیجه ای حاصل نشد.

البته چیزی می گویم همی پیش خودمان 2000 نفر دانشجوی خوش بخت بماند .همین آخری ها (منظورم 

20 سی سال پیش است) موفق شدیم همی راهی در فرار از این محبس گشاییم .جان جانانم فدایتان می خواهم راه را برایتان بازگو کنم لیک ز ترس جاسوس های داروغه نتوان گفت.آری همی می گفتم که آخر بار ز همان راه  میگریختیم که بلایی بس خانمان سوز بر سرمان فرود آمد.چشمانمان به رخ و گیسوی یار همی گشوده شد و اینگونه شد که ما نیز اندرین گیتی دلخستگان همی گرفتار گشتیم .باشد که پدر عشق بسوزد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت   توسط احسان  | 

در جستجوی جزیره گنج !

بین دو ترم شده بود و تو خونه بیکار بودیم من و حسن و مجتبی جمع شده بودیم دور هم تا در مورد آینده صحبت کنیم

در همین حال رضا با عروسکش اومد تو .گفت من همیشه یه آرزو داشتم و اونم اینه که این نقشه گنج رو که به همراه عروسکم از عموی جد خدابیامرزم برام به یادگار مونده رو دنبال کنم و به خوشبختی ابدی برسم.اشک هاش رو از رو گونه هاش پاک کرد و ادامه داد: کمکم می کنید که با خیال راحت از این دنیا برم ؟ ما هم چون چن تا قلب رئوف تو سینمون تاپ تاپ می کنه اشک تو چشامون حلقه زد و بش گفتیم نقشه رو رد کن بیاد.

نقشه رو باز کردیم :

چه واضح

 

من فوری گفتم این که خیلی راحتو شفافه !سه سوسکه ! (همون سه سوته !) پیداش می کنیم.

و ادامه دادم بلیط ماه چقدره ؟کسی نمی دونست.منم بهشون گفتم مهمون من.پاشدیم رفتیم راه آهن !

گفتن نیمیشه ! اینجا امکاناتش نیست.باید برین فرودگاه .رفتیم با کشتی رسیدیم به محل پرتاب فضاپیما !

یهو چشامو انداختم به رو پله فضاپیما دیدم یارو واستاده دم در داره اسم ما 4 تا رو می خونه.به مجتبی گفتم خداروشکر.یه کم دیرتر اومده بودیم جامونو می فروختن.تا اومدم بلیطمو بدم به این طرف که دم در ایستاده بود گفت : که راننده نیومده کدومتون گواهینامه داره بش گفتم رضا ولی یه سالست.گفت اشکال نداره پلیس تو خطش کم داره.

خوب نشستیم تو که مجتبی و حسن فوری پریدن پیژامشون رو بپوشن.بشون گفتم بابا زوده هنوز که به اندیمشک نرسیدیم.بذارین را بیوفته.

خلاصه حرکت کردیم.این رضا هم اینقدر گازش داد که واشر سر سیلندر سوزوند.حالا بذار برسیم . . . می دونم باش چیکار کنم.می فرستمش تو چاله های فضایی روغن موتور عوض کنه تا موهاش رنگ دندوناش شه.

حالا ما گشنمون شده بود .هر چی می گشتیم بوفشو پیدا نمی کردیم!

وقتی رسیدیم من بلافاصله پریدم رو سطح ماه .بقیه بچه ها هم پشت سر من آماده حمله در یک ستون .یه نیگایی انداختم به آسمونش دیدم سیاهه.دوباره رومو کردم به رضا گفتم خدا خیرت بده. هی بت گفتم قبل از سفر باید این لکنته رو ببری معاینه فنی .بیا حالا خوب شد ؟؟ اگزوزش گازهای مخرب آزاد کرده لایه ازن اینجا رو هم سوراخ کردی همه مواد آبیش ریخته بیرون !.

نقشه رو پهن کردیم رو زمین و پس از بررسی های لازم شروع به تعقیب مسیر کردیم.

یه پل فوق العاده ترسناک که بدطوری پوسیده بود تو ابتدای مسیر قرارداشت.حسن رفت از رو پل بغلیه !!! محکم بودنشو تست کرد و از روش رد شدیم.از تپه ی بلندی که اونورتر بود عبور کردیم که با کمال تعجب دیدیم به ایستگاه فضایی رسیدیم.آخه تو نقشه یه همچون چیزی نبود.

رفتم جلو و زنگ زدم ، هیچکی جواب نداد.حسن گفت اینا آیفونشون تصویری نیست شاید فکر می کنن طلبکار اومده دم در که جواب نمی دن.منم گفتم نه فک کنم صدای تلوزیونشون بلنده نمیشنون .به مجتبی گفتم از بالای در برو.ما که نمی تونیم تا شب بیرون بمونیم .دزد بیاد یه چنگال هم نداریم از خودمون دفاع کنیم .دو سه بار بلند یالله گفتم و مجتبی از بالای در رفت تو.

ای بابا.اینجا هم کسی نیست .من نمی دونم فکر کردن چون از زمین دورن مملکت قانون نداره هی سر خود می رن مرخصی ! البته یه آگهی با عنوان زیر رو در بود که فک کنم همه رفته بودن ثبت نام کنن توش و به این خاطر اونجا خالی بود. آگهی جذب اعضای هیئت علمی دانشگاه آزاد واحد ماه – جنوب.

تا مستقر شدیم حسن رو فرستادیم بره یه شامی درست کنه و خودم هم رفتم پی ماموریتم !

اعصابم بهم ریخته بود چون صد بار به این نیل آرمسترانگ گفته بودم وقتی می خوای لباساتو عوض کنی پیژامه بپوشی لباساتو پخش و پلا نکن کفه زمین که من مجبور شم 3 ساعت دنبال جورابت بگردم !!!

آخه بهم گفته بود آخرین باری که اومده یه لنگ از جوراباشو جا گذاشته طفلی وسعش نمیرسه یکی دیگه تهیه کنه.سپرده بود رفتیم براش بیاریمش!

حسن همینطور که اون تو داشت سوسیس سرخ می کرد یهو روغن آتیش گرفت .همه رفتیم تو آشپزخونه که همه جاشو دود و آتیش برداشته بود.

دیدم رضا با دسته سیفون از تو کانال هوا اومد تو آشپزخونه .گفتم چی شده گفت هیچی سیفون و کانال کولرش رو یه سر کردم !!! تا اینو گفت من فوری پریدم تو توالت سیفونو کشیدم که کلی آب و  همه روغن ها و سوسیس ها ریختن کف آشپزخونه .

مجتبی هم واستاده بود اونورتر داشت سیم کشی توالت رو درست می کرد .که یهو همه جا تاریک شد از آشپزخونه پریدیم بیرون.مجتبی گفت : سوسک اومد منم ترسیدم سیما رو اشتباه به هم زدم ،کنتور و فیوز ترکیدن. منم دیگه کفری شدم با تمام قوا داد زدم آی رضا بپر از تو صندوق عقب فضاپیما اون گرز منو بیار تا به این سوسک بی پدر بفهمونم یه من مکانیزه 86  چقدر کره داره !!! شاعر میگه :

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   

                             میکانیزه 86 !!! می خواهد و مغز بی عقل!!!

به بچه ها گفتم : پاشین بریم که اگه صاحابش بیا اینجا رو اینطوری ببینه بزرگترین قطعه بدنمون کارت دانشجوییمون خواهد بود !!! اومدیم بیرون و به مسیر ادامه دادیم.یهو یه صدای انفجار از همون نزدیکی ها اومد.رو کردم به حسن با آرامش خاصی گفتم : شیر گاز رو بستی ؟!! گفت الان که بیشتر فکر می کنم نه !!!                                                                                                                                  نقشه رو که دوباره دیدیم متوجه شدیم یه کم اونورتر از ایستگاه فضایی محل این گنج پنهان هست.بعد از کمی پیاده روی به محل مشخص شده رو نقشه رسیدیم

از ترس دزدای دریایی! خیلی زود تا اندازه مورد نظر کندیم.که به 4 تا کیف پول رسیدیم ! از هیجان زبونمون بند اومده بود

من به رضا گفتم : مم مممم همممن ههممممم (ینی مال کیا هستن ؟)

رضا گفت :ممممم ممه همممممم مممم (باز می کنیم می بینیم )

به رضا گفتم ممممم !!!!! ممم مم ممممم و هممممم و همممممم و هممممم مممم ( ا ا ا این که مال بیییپ! و بیپ! و بیپ! و بیپ! هست !)اونا کی اینجا بودن ؟حتما این آخرین باری  که گفتن برای تحقیقات می ریم خارجه و . . . !! برای آگهی استخدامه اومده بودن اینجا !!!)

بله.4تا کارت استفاده از سلف اساتید.گنج این بود.اشک شوق از چشمای حسن جاری شد.مجتبی جان که خشکش زده بود.رضا داشت جون می داد چون به تنها آرزوش رسیده بود و دیگه انگیزه ای برا زنده موندن نداشت.

حالا که گنج رو پیدا کرده بودیم. باید سریعا بر می گشتیم تا شب نشده !!! سلف تعطیل شه !!! ، به مراد دلمون برسیم.مسیر اومده رو کاملا طبق نقشه برگشتیم تا به جلوی در فضاپیما رسیدیم !

داد زدم : حسن  کلید در پیش توئه ؟ گفت نه بابا من چیکارم ؟ به رضا گفتم اذیت نکن تو روندیش کلید در پیش کیه ؟همه گفتن نمی دونیم.یه کم اینور و اونور رو نگاه کردم نبودش.زیر جا کفشی هم نبود! نشستم و به آسمون نگاه کردم ! یه کم فکر کردم و بازهم فکر کردم و دوباره ایستادم. یادم اومد که کلید رو از پشت تو در جا گذاشتم! نشستم و باز هم به آسمون نگاه کردم و همینطور به آسمون نگاه کردم !!! . . .

       2000 سال بعد

خدا رحمتمون کنه !

یادمان فسیل شدگان گنج - سلف اساتید - دانشگاه رامتین !

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت   توسط احسان  | 

دمت گرم ! . . .

آخه چقدر پلکان آسمون می شی .این بار که دیگه مسافرات تو خط تهران مشهد نبودن!!! مسافرات رییس روسای لهستان بودن.

با همه شوخی با اینا هم شوخی !!

حاشا به مرامت توپولی جون ! . . .

+ نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت   توسط احسان  | 

راهنمای کاربران !

خوب امتحانات تموم شده و فصل سفر هست و منم می خوام امروز یه مطلب کاربردی رو جهت استفاده عزیزان قرار بدم.امید است مورد استفاده همگان قرار گیرد . . .

نحوه سوار شدن به هواپیمای توپولوف ۱۵۴ که بعد از شیر خوردن در طفولیت ، از مهمترین کارهاست رو شروع می کنیم

در ابتدا قبل از ریختن برنامه سفر موارد زیر را انجام می دهید:

به مدت 40 شبانه روز به عنوان شام دانه های کیوی را به 84 قسمت مساوی تقسیم کرده و پس از قرار دادن کوچکترین آن ها به مدت سه شبانه روز زیر نور آفتاب در صحرای گبی ، آنرا برای سه شب خود جیره بندی می کنید.

تا بتوانید از نظر روحی خود را برای پرواز آماده کنید !. . .

کنترل وضعیت ورثه و وصیت نامه!

یک عدد پلاک که جهت شناسایی افراد قابل استفاده باشد!

تماس با دیوید کاپرفیلد و دریافت راهنمایی های لازم!

هماهنگی های لازم با القاعده برای بهره برداری های آتی!

خرید یک قبر 15 سانتی متری (نگران نباشید بیشتر از این احتیاج نمی شه! )

خواندن کتاب چکونه بر استرس های ناشی از مرگ غلبه کنیم !. . .

معجون ویژه مرگ موش !

وقتی که عازم سفر شدین به سلامتی

توی راه فرودگاه به شدت به علائم راهنمایی و رانندگی از جمله علامت زیر توجه می کنید : !

مراقب باشید !

پس از رسیدن به فرودگاه و انجام امور بازرسی در مرحله سوار شدن به هواپیما قرار می گیرید.

تذکر (دیدن هر گونه دود ، صداهای مشکوک و غیر مشکوک ، اشیا زاید به دنبال هواپیما مثل گاری جوشکاری اوس اصغر ، سیم بکسل یدکی ! تارزان و آتش و نیز تانکرهای !!! نعش کش ! کاملا طبیعی بوده و از دیدن همچون مناظر زیبایی لذت می برید!

به هواپیما سوار می شوید

در ابتدا مهماندار پس از سلام و خوش آمدگویی به شما میگن که دو در در جلو و دو در در وسط و دو در در عقب کاملا تزیینی بوده! و جلوی آنها صندلی می باشد پس خود را به زحمت ننداخته و برای خروج از هواپیما در مواقع اضطراری ، مث بچه آدم از همون راهی که اومدین بر می گردین !

هواپیما از زمین بلند میشه . . .

در حین پرواز ناگهان متوجه تعدادی گربه که در همان حوالی سکنی گزیده اند می شوید که از شما ملتمسانه درخواست تهمانده غذایتان را می کنند !

در همین حال بلند گو هواپیما به صدا در می آید ! :

مسافرین محترم و محترمه

خلبان پرواز صحبت می کنه . به علت نواقص فنی بسیار کوچک که به ترتیب حروف الفبا عبارتند از :

کنده شدن بال راست و کنده شدن بال چپ.از کار افتادن موتو راست ، چپ ، بالا و پایین .باز نشدن چرخ ها.عمل نکردن فرمون هواپیماو همچنین سولاخ شدن باک هواپیما! . . . (کاپیتان حواسم نبود گل زدی! همش جر زنی می کنی ها نوبت من بود پنالتی بزنم!) (ببخشین قسمتی از مکالمه ی خلبان و کمکش که اشتباهاپخش شده بود) و . . . مجبوریم تو فرودگاه بین المللی کویر لوت به زمین بنشینیم پس لطفا کمربندهای خود را بسته و از مناظر زیبای اطراف برای آخرین بار لذت ببرید !

در ابتدا به دنبال کمربند ایمنی می گردین اما پیداش نمی کنین پس در مرحله ی بعدی بوسیله ی اشیا برنده ای که در همان حوالی ! در بدنه هواپیما موجود می باشد کمربند خود را بریده و به صندلی جلویی متصل می کنید

خوب حالا از اونجایی که ما همیشه باید با زبان شیرین ریاضیات همه چیز رو بررسی کنیم ، احتمال جان سالم به در بردن خود را از راه زیر محاسبه می کنیم : . . .

معادله ی انتگرالی شانس زنده ماندن !

شانس زنده ماندن integral(b*c) + A= limf(x)

a: میزان سوخت هواپیما (که چون کارت سوخت نداریم زیاد بر روی آن حساب نکرده و میزان آن را -۰- در نظر می گیریم )

b : سال ساخت هواپیما (گلاب به روتون بی زحمت این موردو ننویسین توپولوفی خجالت میکشه!!! )

c : ضریب خودشیرینی هواپیمای توپولوف*

* : (در سال 19اندی پسرک جوان و جویای نامی به نام احسان دابلیو نورانف !!! طی آزمایشاتی طاقت فرسا موفق به کشف این ضریب مهم شد.از آنجایی که هواپیمای توپولوف کلا علاقمند به انجام کارهای لطیفی همچون عشوه ، باز نشدن چرخ ها ، دور از عقب ، حال نداشتن برای پیچ زدن و . . . می باشند این ضریب نیز در معادله منظور می گردد)

کلا بعلت اینکه x به بینهایت میل میکنه و این عبارت درون مخرج این معادله بود احتیاج به حل آن نیست و جواب معلوم است . . . (اون انتگراله نکته انحرافیه ! استاد گذاشته ببینه یه وقت از رو دست بغلی کپ نزده باشین ! آخه آدمیزاده دیگه ! شیطون این دم آخری هم ول نمیکنه !)

در نهایت شما متوجه می شوید که اگر به اندازه 5000 برابر جواب معادله مولکول های آب داشته باشیم به سختی روی نوک سوزن جا می شوند بنابراین از دیدن این درصد بالا هیچ گونه استرس مضری به خود راه نداده و ثانیه های باقی مانده را صرف تنظیم متن روی سنگ قبر خود می کنید

در همین هنگام هست که هواپیما با زمین برخورد میکنه و در کمال ناباوری متوجه میشین هنوز زنده هستین. . .

می دونم که تو کتاب گینس به عنوان یکی از معدود فرودهای موفقیت آمیز توپولوف ثبت شدین اما ذوق زده نمیشین و خونسردی خودتون رو حفظ می کنین.اطرفتون ر نگاه می کنین و متوجه میشین طبق فرمایشات مهماندار دری برای خروج درکار نیست . پس مث بقیه از در خروجی بیرون میرین .اگر از زیر دست و پا زنده به بیرون اومدین خدا را شکر می کنین و می گین کی گفته معجزات الهی تموم شده ؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت   توسط احسان  | 

نوب ها به بهشت نمی روند !!! (شعر طنز کانتر استرایک 1.6 )!

منم یه خسته نوب

منم یه آدم خوب

منم تازه به کانتر پا گذاشته

تازه روی مین پاگذاشته

ای پرو ی چمبره زده رو سرور !

که راه میری از صبح تا شب تو سرور!

مگه ما نوب ها دل نداریم !

می کنی همش مارو هد شات تو سرور !

 
ای که می گیری فیری !

بدون که راه روی اعصاب میری

نگیر فیری تا که آب مرادت دهند !

از بیس ترور کاپ اخلاقت دهند !

ای کمپر خف کرده تا کله تو بیس

مگه خودت ناموس نداری می چرونی هی چشم !

ای تگرگ جانم به قربانت

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور ؟!!!!
می کنی همش کمپ تو بیس ترور !

می گیری حال های ما همچو ارور !

می خری همش تق تقی با پول مفت !

نمی گی به ما بهت بیل گیتس چی گفت ؟!

تو که یک قرنه اونجا کمپ کرده ای !

آمار داری چن بار تا بحال نایف شده ای ؟!

من نمی دونم که شیرین عقلی یا بات

ولی به گمونم شدم عاشق نگات !

می خوای بری شام بخوری قبوله !

می خوای بری تل بزنی قبوله !

اما برو از توی مپ به بیرون زودتر!

تا که نشی مسخره عام و خاص ، نوبتر !

بیا کاور بده منو ، می خوام بشم اسنایپر !

بیا کاور بده منو می خوام بشم تاپ ایمر !

کجا کجا می ری پس من چی ؟ !

میشم مثل آب نایف می گی: به من چی ؟؟؟؟؟!!!!


این ترور بی انصاف باز گذاشته بمب رو ناصاف !


 

بدو بیا هم تیمی که من دیفیوز ندارم !

وقت گرگم به هوا رو هم ندارم!

ای که می کنی کاور منو وقتی رو بمبم

صد ساله رفتی ددر دودور ، بابا من رو بمبم !

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ، ترکیده ام !


ای که می کنی فلش گردان خودی رو !


 

اگه یه بار دیگه فلش کنی تیم خودی رو !

میگیره ظرف نیک نیمشو فوش همه تیم رو !

 


صد دانه والر یک جا نشسته !
به پشت درب ازتک نشسته !


سر کردن تا گردن تو سوراخ دیوار !
میکنن خشاب رو خالی روی دیوار !
می زنه هد ها رو از پشت دیوار !
می خوره فحش های ناموس رو مثال رگبار !

دوش ایمرها در می خانه زدند !
وقتی باز شد هدها بی نشانه زدند !
می دهد تیری رو از پله به رمپ نشونه !
وای خدا موندم هنوز شد یکی هدشات تو خونه !!!!!!!!
ای سی تی دل خسته !
بیا بیریم به کوجه (اینفرنو) !!!
نه نه نه نریم به کوچه
میشیم همه جنازه
سی تیم نکرده مخبر
چون اون آخه یه نوبه . . . !!!
+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت   توسط احسان  | 

آخرین سامورایی !

سلام رفقای نازنینم

امروز می خوام یه بخشایی از زندگیناممو که تازه از طبقه بندی محرمانه بیرون اومده براتون بنویسم

امیدوارم بخشی از حقایق روشنگری شه !

من در ابتدای دوران طفولیت برای تحصیل عازم دیار کودکستان شدم

بعد از اینکه تو بار هفدهم در امتحان باز و بست مای بیبی چیک چیک قبول شدم

تونستم پس از جشن شکوفه ها پا به عرصه ی شگفت انگیز و خطیر کلاس اول بگذارم

بعد از اینکه تو املا بعد سه سال
10 شدم پول وام مسکن خونمون هم برا هزینه کلاس خصوصی کفاف نداد

و به این ترتیب معلمه هم نفرینم کرد !

من که فک می کردم این گلای رو کتاب فارسی رو گذاشتن تا ما نوشکفتگان عرصه علم و دانش برا روز معلم تو خرج نیوفتیم

نگو شیطونا گذاشتنش تا بفهمن کدوم یکی از ماها اینقد باهوشه که بفهمه اینا از این گل چینی ارزوناست .زشته آدم هدیش بده!

برا همین این تیرمم به سنگ خورد و نتونستم دل معلم کلاس اولمو به دست بیارم

و اینطور شد که از اون ببعد دیگه کسی کشفم نکرد

سال دوم ، اول صبح وقتی که در همه کلاس ها قفل بود . بابای مدرسه تشریف برده بودن دست به آب

سرویس های اطلاعاتی ناظم (NIA ! ) هنوز که هنوزه در حال بررسی هستن که چی شد در رو ایشون قفل شد؟! . . .

تا زنگ سوم به دلیل بیکاری و کامل بودن کلکسیون حیوانات مختلف ، بروبچه ها تو حیات داشتن سیرک بین المللی اجرا میکردن که حضرت بابا تونستن از آلکاتراس متواری شن

برا همینم از اون به بعد تمام توالت های مدرسه تا همیشه بسیار بسیار با کلاس شدن (به جون خودم همشون اپن بودن !)

سال سوم بعد از اینکه معلم بخت برگشتم برای پنجمین بار از اتاق عمل بعد از جراحی قلب باز تو بیمارستان بیرون اومده بود. برای عیادتش رفتم اونجا

در اتاقش رو که زدم و رفتم تو دیدم که

طفلک بیهوش افتاده رو تخت. منم یهو یادم اومد چی بهوشش میاره (خوب بلاخره باید یه کاری می کردم وگرنه چطور می خواستم تو ریاضی نمره بیارم؟! )

بهش گفتم خانوم معلم

من بلآخره بخش های عظیمی از جدول ضرب رو فرا گرفتم

یاد گرفتم که 2 ضربدر 2 میشه 4

مثل عبور الکترون ها از مدار 3 فاز به هوش اومد و اشک خوشحالی تو چشاش حلقه زد

منم گفتم خوشحال ترش کنم ادامه دادم : تازه خانوم 2 بعلاوه 2 رو هم یاد گرفتم. میشه پنج.که یهو یه صدای بوق ممتدی از همون دوروبرا شنیدم . . .

سال چهارم وقتی که سر فرجه امتحانی داشتیم تو دفتر درس می خوندیم

حیف شد چون اگر یه کم دیرتر مدیر اومده بود تو ، من غول مرحله آخر ماریو !!! رو کشته بودم (اخه تلویزیون خونه رو قبلا سوزونده بودم)

اما مدیرمون از اون هم مخوف تر بود.میشد با نخ حاصل از سیبیلش (والا سیبیل که چه عرض کنم شما بخونین Nبیل ، چون مخ متخصصین ناسا هم تو کشف معادله ی N مجهولیش تبخیر میشد )

مسیر مدرسمون تا ماه رو جاده سه بانده ابریشم زد . . .

اما سال پنجم حساس ترین قسمته کار بود

امتحانا نهایی بودن و من بایستی حداکثر تلاشم و میکردم .دیگه هر چه قدر که درس نخونده بودم رو باید جبران می کردم چون جای اشتباه نداشتم. توبه کرده بودم و می خواستم بچه درسخونی بشم

از همونا که بابا مامانا دوس دارن .

به خاطر همین برا اینکه بتونم از پس اینم بر بیام مجبور شدم به چین سفر کنم .پس از تحمل ریاضت ها و طی نشست های صمیمانه با هموسو و بانو یومیول بالآخره تو معبد شاوولین فهمیدم که باید چیکا کنم

طرح ریزی یکی از مخوف ترین عملیات های تقلب غیر عامل با نام رمز آخرین سامورایی !

این عملیات به صورت کاملا لایه ای و استراتژیک طی مراحل زیر دنبال میشد :

اولین مرحله دستیابی به فناوری های زیر بود که به حول قوه الهی محقق شد

1- منجنیق دوربرد کلاسیک( کاملا سبک وزن از جنس کاغذ!)

2- فناوری تخمیر ! برگه های A4 به حجمی در حد لوبیا چشم بلبلی ! و بالعکس

3- فناوری تقلید صدای موجودات فضایی (مدیرمون!)

4- فناوری های مدرن مخابراتی از جمله : کفشدوزک نامه بر ! ، سوسک های هدایت شونده با رهگیر صوتی ! و فنگ های نفر بر !

5- هواپیماهای فوق مدرن با قابلیت حمل کلاهک هسته ای و دسته ای ! (برای شلیک اهداف گروهی !)

6- ملاقاتی مخفیانه با دیوید کاپرفیلد در کافه ای واقع در شانزه لیزه و دریافت جزوه های کنکوری لازم (ببینین از اون موقع تو فکر کنکور بودما !)

7- دستیابی به سیستم مخوف رمزنگاری نازی ها ! در جنگ جهانی دوم (من خودم دیدم که هیتلر و موسولینی باهاش چت می کردن وپدر مادراشون هم نمی فهمیدن! )

این بین تنها یک نفر باقی میمونه که باید جواب تمام سوالات رو از رو کتاب و با کمک سیستم های مخابراتی و . . .  به بیسیم چی برسونه تا کل کلاس بتونن مستفیض شن

به همین خاطر نام رمز عملیات آخرین سامورایی نام گرفته بود.چون اون یه نفر بایستی ماهرترین ،شجاعترین ، سریعترین ، باهوش ترین و خلاصه ستون فقرات یک گردان نیرو باشه . . .در ضمن باید دهنش هم قرص می بود چون اگر گیر می افتاد به مدت سه شبانه روز از میله پرچم آویزوون میشد . . .

و از بد روزگار من انتخاب شدم برای اینکار

من این روزارو حدس می زدم

برا همینم تو شاوولین روزی 30 بار در حال بالا رفتن از دیوار راست سه تا توپ رو رو دستم می چرخوندم و تلفنی به مامانم درس پخت بیف استراگنف کلیمانجارویی می دادم.

شب ها هم که میشد رو بلندترین تپه ، سعی می کردم با ضربات دست مگس ها رو از حد وسط دوبالشون به دو نیم تقسیم کنم .

خلاصه این تمرین ها تموم شد و روز عملیات شد.

اول باید سیستم برق مدرسه رو از مدار خارج می کردیم که با همکاری تخریبچی عزیزمون ابرام طرقه به این مهم دست پیدا کردیم

بعد در همین هنگام بچه ها صلوات فرستادن

تمامی افراد در این بین از فرصت صوتی پیش اومده استفاده کرده و سلاح هاشون رو مسلح کردن

بعد از اینستال کردن مهارت های دیوید کاپرفیلد رو مدارهای اونی که قرار بود صدای مدیر رو در بیاره

بلاخره موفق شدیم تک تیرانداز دشمن رو یه چن ثانیه ای بفرستیم دی در !

در همین هنگام دوسه تا از نینجا های ما در کسری از ثانیه

قاب عکس نیوتون رو که روبروی دیوار بود (و دارای دوربین مداربسته ناظم جون بودش رو )

پیچوندن

و حالا . . .  باید آخرین سامورایی وارد گود میشد

پس بلافاصله پریدم رو سقف و در تانژانتی از ثانیه گالینابلانکای همه دروس رو که با پیشرفته ترین متد شاوولینی ساخته بودم به بیسیمچی خودی رسوندم بعدشم که دیگه بچه ها به سمت هم آتش گشودن و . . .

کارنامه دوستان رو که دیدم ، خوشحال گشتم

اما هنوز یه قلمبه گنده سر راه فارق التحصیل شدنم باقی مونده بود

هیولایی به نام نمره انضباط

بخاطر همینم آخرین نقشمون رو که در ادامه سلسله عملیات های آخرین سامورایی بود انجام دادیم

رهاسازی چند زنبور گنده تو دفتر و نفوذ به دفتر مدرسه به عنوان شرکت مبارزه با حشرات موزی

سپس نفوذ به رایانه ی مرکزی ناظم !

(در وصف قدرتش همین بس که از من دیرتر جدول ضرب رو جواب میداد !!! در ثنای نفوذ ناپذیریش هم فقط یه کلمه میگم : کپر ! ما فقط باید به دفتر میرسیدیم !!! )

و در نتیجه اضافه شدن یه 2 به نمره انضباطم (دست ناظم درد نکنه . کار منو راحت کرده بود.از کجا میدونست که من میام آخه از قبل یه صفرشو گذاشته بود !)

دوستان عزیز توجه کنن .این اسناد از طبقه بندی سازمان اطلاعاتی EGB ! بیرون آمده و ارزش دیگری ندارد.

انشاالله اسناد دوره راهنمایی نیز . . .

اوه نه ! فک کنم 75 سال دیگه طول میکشه که از طبقه بندی محرمانه خارج شه !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط احسان  | 

هفتاد و دومین روز

تقدیم به آنهایی که جز خدا کسی پی به راز شناختشان نبرد 

تقدیم به آنهایی که در دورترین گمنامی ها ، با خونشان عزت را معامله کردند . . .

 

اولین عملیات مهم ما تو خاک دشمن بود.ما فاو رو گرفته بودیم و دشمن بعثی با بی رحمی تمام کینشو رو سرمون خالی می کرد

مخبرمون خبر آورد که دشمن با مجهزترین و بیشترین تعداد نیرو و ماشینهای زرهی برای پس گرفتن فاو می خواد حمله کنه . اما ما هیچی نداشتیم .هوا خیلی سرد بود.حتی دکل دیده بانی هم نداشتیم تا بتونیم بفهمیم دشمن کی و مهمتر از اون با چه کیفیتی حمله می کنه تا برای دفاع اماده شیم

اتاق فرماندهی رو حیرت و غم فرا گرفته بود . . . اونا هنوز نتونسته بودن راه حلی برای اینکه بتونن زمان و کیفیت دقیق حمله دشمن رو بفهمن پیدا کنن . . .

زمان به سرعت از زه کمان رها می شد.

در اتاق فرماندهی به صدا دراومد

یه پسر 22 ساله بود

به فرمانده گفت : حاجی راهشو پیدا کردم . . . فرمانده یه لبخندی زد و گفت :بگو پسرم

من میتونم برم بالای دکل های 40 متری برق و از اونجا با بیسیم اطلاعات رو بتون برسونم

فرمانده بش گفت شوخی می کنی ؟

می دونی که چه قدر بلنده و چه ولتاژی داره ؟

می دونی که اونجا اولین اشتباه آخریشه ؟

جواب داد : بله می دونم حاجی

میدونی که اونجا هوا خیلی سرده و پتو و یا حتی آب و غدا هم نمی تونی با خودت ببری ؟

گفت : حاجی شما فقط بم بگین که باید چه کار کنیم

باشه: یه بیسیم و یه دوربین بش بدین تا . . .

اولین خبرشو مخابره کرد . . . "دشمن از چهار راه منتهی به فاو با تعداد زیادی تانک که پشت سر هم حرکت می کنند در حال حمله و تو 20 کیلومتریمونه "

فرمانده جا خورد 

من فقط دیدم که داره با یه جاهایی صحبت میکنه

خیلی طول نکشید که یه اسکادران کامل مثل یه دسته غاز وحشی آسمونو سیاه کردن

بروبچه های نیرو هوایی بودن

تمام راه های منتهی به فاو رو به جهنمی از آهن تبدیل کردن  . . .

همه الله اکبر گویان اشک می ریختن . . .

اما موقعیت اون پسر مخفی بود

کسی نتونست اشکهاشو ببینه . . .

72 روز هروقت که دشمن حمله می کرد با سیاهه ای از پرنده های شجاع ما روبرو می شد . . .  

تا اینکه دشمن فهمید از کجا ضربه می خوره

هفتاد و دو روز کینش رو سر یک دکل برق خالی کرد 

با پرنده ای که روش آشیونه داشت

.

.

تنها چند تکه کوچیک از بدنشو پیدا کردیم  

. . .        . . .        . . .     

برداشتی از خاطرات رزمنده دوران دفاع مقدس

احمد احمدی ثنا  ۳/۷/۱۳۸۸ 

 تقدیم به شهید طرفی و شهید طرفی هایی که غریبانه پر کشیدند و هیچ کس آن ها را نشناخت . . .

بدونین که

هیچ وقت نخواهیم گذاشت خونی رو که با خدا معامله کردین

کسی با چیز دیگه ای معامله کنه

هیچ وقت . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط احسان  | 

! School Break

سلامی به گرمای عید به شما دوستان گلم

خوب اینم از یک ماه روزه داری که انشاالله خداوند ذخیره آخرتتون و مون ! قرار بده ، آمین.

ولی یه مطلب مهمی میمونه.از اونجایی که دانش آموزان و دانشجویان عزیزمون یه مقداری این ایام براشون امکان داره بخاطر بوی دلپذیر! ماه مهر (چون ایشون هیچ وقت جورابشون رو نمی شورن ) تلخ شه ،من یک عیدی ویژه براشون دارم

 تا بلکه این روزهای میمون رو با خوشحالی مضاعف پشت سر بگذارن 

عید رو شیرین کام باشین و همدیگه رو دعا کنیم

! School Break 

ابتدا 27 کیلوگرم نسکافه خشک که هر کدام از دانه هایش توسط برترین مرتاضان هندی به 871 قسمت مساوی تقسیم شده را تک تک بلعیده تا بتوانید سریال پریزون برک را بصورت شبانه روزی تا انتها نگاه کرده و تمام آنرا سی بار خلاصه نویسی کنید.

سه روز از صبح تا شب تست می زنید و 35 بار آنرا مباحثه می کنید

یک روز مناسب مثل سالگرد ازدواج ناظم مدرسه را یافته و تا آن موقع لحظه شماری می کنید.

در آن روزقبل از حرکت به سمت مدرسه از خانه ساعت خود را با ساعت اتمی تنظیم کرده و کارهای زیر را انجام می دهید :

-         به تاکسی سرویس محله رفته و آدرس اشتراک دبیرستان را به علت تعمیرات به محل مناسبی مثل قرنطینه نگهداری از مجانین خوش تیپ تغییر! می دهید.

-         با مزدوران! خود تماش گرفته و نیم ساعت قبل از صبحگاه ، سوپر مارکتی کنار مدرسه را برای جلسه توجیهی معرفی می کنید .

-         کبوتر نامه بری را که جهت انجام ماموریت های خاص مثل شلیک پی پی !!! روی اهداف متحرک آموزش داده اید، با خود می برید

پس از اتمام جلسه خیلی بدون جلب توجه به درون صف صبحگاهی رسوخ کرده و با صدای بلند ادامه سرود صبحگاهی را تکرار می کنید

پس از ورود به کلاس  

یک خبر دست شونصدم مثل توطئه تروریستی برای گذاشتن صندلی شکسته زیر پای معلم را پخش کرده تا  جاسوس های ناظم را شپندر قیچی کنید

زنگ تفریح که خورد به دیگر نیروهایتان(بنا به دلایل امنیتی!) کبوتر نامه بر را ارسال نموده که مراحل زیر را مو به مو انجام دهند

1- حمله به ذرادخانه و سرقت موارد زیر

-         سیم چین ، انبردست و دیگر ملزومات خنثی سازی مین !

-         دوربین دید در شب ، سحر ، بعد ازظهر و روز !  

-         انواع سلاح های سرد شامل پایه شکسته نیمکت ، کپسول اطفاء حریق و چماق بابای مدرسه !

-         تعدادی مهتابی ، گچ مدرسه و لامپ رنگی !

سپس

2- اخلال در سیستم های مخابراتی مدرسه  (کلیه تماس های ورودی را به مرکز پخش ما بیبی چیک چیک فوروارد کرده و تابلوی درب ورودی مدرسه را به مهد کودک پت و مت تغییر نام بدهند)

3- دو چرخ منتها الیه  سمت مخالف دید عموم ماشین ناظم را پنچر کنند

4- وسط حیات مدرسه با بطری نوشابه پر از خاک فوتبال بازی کنند و هی آنرا با شیشه عقب اتومبیل ناظم برخورد بدهند.

4- در همین حال روی میز پینگ پونگ ، پینگ پونگ بازی کرده و توپ را مدام به پنجره دفتر ناظم بکوبانند.

بلاخره ناظم بیرون می آید

طی برخوردی ساختگی با ناظم ،جوهر خودنویسشان را روی پیراهن و دستش بپاشند.

و آخرین تیر در ترکش خود ینی کبوتر آموزش داده شده رو بر فراز فرق کچل ناظم به پرواز در آورده وH3  را مورد هدف قرار می دهید !

آفرین کل عملیات موفقیت آمیز بود

در اینجا ناظم سعی می کند که با ماشین خودش به منزل رفته و پیراهن و تشکیلاتش ! را عوض کند

که قبلا با مقاومت جانانه شما روبرو شده است

بنابراین در مرحله بعدی با آژانس تماس گرفته و با اعلام شماره اشتراک منتظر ماشین می ماند

حال به دلیل پدافند غیر عاملی که صبح انجام داده اید اینک راننده سیاه بخت آژانس در قرنطینه با 15 نفر که خودشان را همنانم ناظم می نامند ، مواجه می شود

پس ، ناظم از انتظار کلافه شده و جهت شستشوی دستش به دستشویی همکاران رهسپار می شود

در این هنگام

به دو ، سه نفر از ایادی خود را که حین زنگ تفریح به ایجاد اغتشاش در کلاس گمارده بودید تا فضای داخل را برای اقدامات بعدی ملتهب سازند ، دستور حمله می دهید

حالا ناظم با چهره ای بشاش! و شیلنگ توالت به استقبال نیروهای شما می روند

اما غافل از اینکه شما پس از کمین و ضد کمینی! موفقیت آمیز موفق می شوید حلقه ازدواج ایشان را که جهت شستشو از انگشت مبارکشان خارج نموده اند ، قرض ! بگیرید

بله در اینجا تقریبا کار تمام است

وصیت نامه و آخرین توصیه ها را به نوچه هایتان کرده و آماده فرار از جزیره! می شوید.

-          

آدامسی را به زنگ مدرسه چسبانده تا به هنگام خوردن زنگ کلاس ، ناظم را دوباره از دفتر بیرون کشانید

سپس کشوی ایشان را بگردید تا نقشه میدان های مین پس از درب خروجی ، نوع سیم های خاردار ، مکان تک تیراندازها ، برج های دیدبانی ، دژبانی و اسم شب را پیدا کنید

یک عروسک آوازخوان را به همراه نامه فرار در کشوی ایشان جاسازی کرده و زمان آنرا به زمان شروع جلسه همکاران در زنگ تفریح بعدی تنظیم می کنید  

پس از اینکه ناظم مجبور شد در مقام زنگ عمل کرده و تک تک دانش آموزان رو خودش بفرسته سر کلاس و تجزیه مولکولی حنجرش به اتمام رسید

مصدوم اماده است.بدین ترتیب شما تلسکوپ هابل! و دیدبانی از پنجره مشرف به درب خروجی اتاق ناظم مدرسه که از مهمترین استحکامات دشمن است را منهدم کرده اید

طی حمله ای گاز انبری با پخش کردن مقداری تنقلات در نقاط کور راداری ، نیروهای کلاه سبز دشمن (بچه های بابای مدرسه !) را از پای درمی آورید. 

به توالت رفته و تا خوردن زنگ آنجا می مانید سپس بیرون آمده و طبق نقشه ای که در اختیار دارید

برای عبور از موانع مختلف از جمله در ، دیوار ، سیم خاردار ، میدان مین و . . .

4 گزینه دارید

1-    مثل افراد جنتلمن از درب خروجی

2-    مثل افراد نیمه جنتلمن از روی درب خروجی

3-    مثل افراد غیر جنتلمن از طریق پشت بام همسایه ها !

4-    هیچ کدام صندوق عقب ماشین ناظم مدرسه !

بنا به دلایل امنیتی – شخصی ! گزینه دوم را انتخاب می کنید

بله . موفق شدید . . .

حالا شما بیرون هستید

کاملا خونسردی خود را حفظ کرده و جلب توجه نمی کنید

تلفنتان زنگ می خورد.مادرتان است.گوشی را جواب داده وبه ایشان می گویید که در حال حل دهمین مساله ریمان هستید و به آرامش احتیاج دارید

فورا خود را به فرودگاه رسانده و به سفری علمی ! درسی ! تحقیقاتی ! پژوهشی ! اکتشافی ! و . . . ! می روید.به محض رسیدن یک کارت پستال با مضمون کچل ها به بهشت نمی روند را برای ناظم ارسال کرده تا روز مصیبت بارش را تکمیل و اورا دیفیوز کرده و یک هفته ای مهمان بیمارستان کنید تا نتواند غیبت های شما را ثبت کند سپس 

 برای برگشت بلیط یک فروند توپولوف را خریداری می کنید.

بدین ترتیب بسته به سال ساخت هواپیما می توانید از یک هفته تا n-1 روز رو دودر کنید گاهی اوقات هم نگران نباشید تا ابد وقت دارید !

اگر خدا خواست و برگشتید نیز خم به ابرو نیاورده چرا که می توانید با استفاده از بهانه های زیر مدت زمان خانه نشینی خود را افزایش دهید.

استفاده از روش های قدیمی (گارانتی ندارد هنگام استفاده دقت کنید )

-         پنچر شدن ، اتمام بنزین ، تصادف ، تصادم و انهدام خودروی حامل شما

-         انواع بیماری ها شامل : آنفولانزا از A-Z – سل – سرطان – فول پکیج سرما خوردگی ها - ذات الریه – سیاه زخم و سارس و آنفلانگتوس

-         برخورد شهاب سنگ با محل تردد شما

-         گیر کردن در دستشویی مدرسه  

یا روش های بروزتر ! :

-         حضور در تیراندازی های طالبان

-   گروگان گرفته شدن توسط  نیروهای القاعده 

-         یافتن گیاه دارویی مریضی دوستتان از رشته کوه های کلیمانجارو

-         دیدن خواب لانگ جان سیلور مبنی بر یافتن جزیره گنج 

-         همکاری با گروه دامول

-         حضور به عنوان هنرپیشه در تبلیغات مای بیبی

-         و . . .

در نهایت باید بگم که این موارد توسط بدلکاران ماهر و باتجربه و در شرایط کنترل شده ، انجام شده است.

در آپ های بعدی دستورالعمل های مورد نیاز برای دانشگاه ، محل کار و مهد !!! را نیز خواهم گذاشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط احسان  | 

مثلث های ابلیس

آسمان سیاه است

نمی توانم خورشید را ببینم

مادرم به دنبال آب بود

حصاری را می بینم که پشتش کودکان می خندند

اما چرا من نمی خندم

تشنه ام

به آب بگویید که تو همبازی من بودی

حال آرام باش

چرا که تا ابد اشک های سرزمینم خواهی بود

می خواهم از مه بگذرم

از شب عبور کنم

به خورشید برسم . انرا در آغوش بگیرم

و از او نشانی مادرم را بپرسم

شاید در این ویرانگی هنوز

دنبال من می گردد

.

دفتر نقاشیم را باز می کنم می خواهم آسمان

خورشید

دریا و

پدر را بکشم

اما نمی توانم بیاد بیاورم

چرا یادم آمد ، اشکهایم را می توانم بکشم

.

کودکی ساخته ام از گُل

تا شاید مردمان این روزگار

گل ها را پرپر نکنند

.

برادرم می رود

به نبردی از جنس گلوله

صبر کن

چشمانم را با خود ببر تا

بعد از شهادتت برایت گریه کنند

.

نوشته ای قرمز رنگ روی دیوار است

از جنس خون

القدس لنا

.  

هرروز پررنگ تر می شود

.

القدس لنا . . .

 

تا حالا به این فکر کردین که اگر جایی مثل مکه یا کربلا وجود داشت که نمی شد برین زیارتش چی می شد؟

قدس شریف یکی از مهمترین اماکن زیارتی مسلمانان در طول تاریخ بوده است.

دوستان ، فلسطین و لبنان جبهه های اول مسلمونا هستن اگر شکست بخورن همه مسلمونا شکست خورده ان.

هیچی نمی گم .فقط اینو میگم طی یه نظرسنجی جنجالی تو اسراییل در سال 2008 ، 66 درصد جوانان این کشور با کشتار مردم ایران موافق بوده اند.

 سربازان آینده

صدایمان را بشنوید! بلند و واضح

کودکی اسراییلی که در شمال غرب اراضی اشغالی پیامی را به محتوای زیر روی موشک هایی که به لبنان شلیک می شود می نویسد :

 

“Dear Lebanese, Palestinian, Canadian, American, Muslim, Christian, Australian, or Anyone else who stands in our way,

.DIE

 کودک پا برهنه

اما اینجا ایران است

اینجا زمین سرخ است

اینجا شجاعت تا دماوند است

سالها خون ها گل سرخ شد اما

یک وجبش هم نرفت

اینجا ایران است

متحد و یکدل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط احسان  |